X
تبلیغات
رایتل
جمعه 10 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 07:55 ب.ظ

پا هام انگار توی گل گیر کردن.

 حرکت دادنشون عذاب اوره.

از کنارم رد میشن.....رد میشه!!!!

میخوام دستهاشون  رو بگیرم.

دست هام آویزون موندن و سنگینی میکنن

چشم هام بی حرکت شدن.

فقط قلبم که پر قدرت تر از همیشه میتپه .

 انگار خسته شده از اون جای تنگ و کوچیک.

 میخواد بیاد بیرون!

سرم حسابی داغ کرده!

گوش هام پر شدن از صداها

صدا ها اونقدر زیادن که صداش  رو تشخیص نمیدم.

داره ازم دور میشه...

لب هام به هم چسبیدن. میخوام حرف بزنم اما لب هام

 حرکت نمیکنن. حسابی ترسیدم.

سرمای اشک هام بی رحمانه داره تمام  وجودم رو  پر میکنه.

منتظر یه معجزم!!!

ولی... اتفاقی نمیفته. همه میرن و من میمونم.

تنهای تنها. دیگه قلبم آروم گرفته.دیگه دست از تلاش 

 و تکاپو برداشتم انگار! دیگه همه چیز به حالت عادیش برگشته!

 حد اقل تو تنهایی  آرامش  دارم.

 پس همون بهتر که تنها باشم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo