یه بویی میاد!!!

تویه پاگرد تاریک و سرد گیر افتادم.

خسته از راهی که اومدم

توانی برای  بالا رفتن ندارم.

تا جایی که چشمم میبینه پله ست!!!

پله های تیز و بلند.

حالا حالاها اینجا موندنی شدم!

نمیدونم اون بالا چه خبره و اصلن چرا این راه و انتخاب کردم.

میدونم که نمیتونم به برگشتن فکر کنم.

میدونم که اگه یه جا  بی حرکت  بمونم فکرم. حسم. 

 رویاهام همه بوی گند میگیرن!!!

اینم میدونم که انگیزه ای  برای ادامه دادن ندارم!!

بد جوری توی این پاگرد گیر افتادم!!

کاش پاگردم یه پنجره داشت

تا بتونم از توش آسمون و نگاه کنم

نم بارون و تنفس کنم

گرمای خورشید و لمس کنم.

اما...

 

پ.ن: همه ی امیدم رو توی پاگرد قبلی جا گذاشتم.

 اگه کسی داشت  از این طرفا رد میشد  بیارتش برام!

 

درووغ ؟!

همین جا بمون

از جات تکون نخور

من بر میگردم!!!!

......فراااار!!!!!

میرم روی پشت بوم خونمون

نفس هام سنگینه

آسمون دوره. دور و دست نیافتنی!

شالی رو که دور خودم پیچیدم و محکم تر مییگیرم تا

 مطمئن شم باد رو فقط با صورتم احساس میکنم.

 

ماه. این همدم همیشگیه من

امشب چه تاریکه.

اما منتظره!

 که مثل همیشه ازش تعریف کنم و قربون صدقه اش برم.

تکرار کنم که دوستش دارم!  چقدر زیباست. و چقدر بهم آرامش میده!

 اما امشب ترجیح میدم

سکوت کنم و فقط نگاش کنم.

 

گردنم خشک شد!!! به زحمت سعی میکنم حرکتش بدم!

سعی میکنم جهت مخالف قبل بگیرمش. سرم رو کاملن میارم پایین!

یه سوسک زشت و بد قواره  جلوی پامه!!!!!

تولدم مبارک!!!!!

امروز تولدمه!!!!

احساس خوبی ندارم!!!

همین.

 

پریشونم پریشووووون!!!! شدید!

 مدتیست زندگیم را به دو گونه میگذرانم!!

گاهی آنقدر شاد و سرحال و سرزنده که توصیفش سخته

به همه چیز میخندم وشادم. غصه نمیخورم و از تمام لحظات زندگیم

 لذت میبرم!به آینده و گذشته فکر نمیکنم. کاملا بیخیال!

از کسی انتظاری ندارم و عمرن از حرف یا برخورد کسی ناراحت شم.

 همه چیز برام انگیزه ست تا خوب زندگی کنم ومثبت فکر کنم!

 اونقدر شیطنت میکنم که اطرافیان صداشون در میاد!!

برق خوشبختی و بیخیالی  چشمام رو پر میکنه!

وگاهی(بیشتر با فاصله چند ساعت یا یک روز) انگار تمام بدبختی ها

 و غصه های دنیا رو روی سرم خراب میکنن!!

حوصله بیرون رفتن از خونه رو ندارم. اگرم برم توی تنهایی هام غرق

 میشم و اونقدر توی خیابونا پیاده روی میکنم که از درد پاهام گذشتن

 ساعت ها رو میفهمم!

اگر خودم رو به کتابخونه برسونم(اگر!!!) فقط  به دیگران خیره نگاه

می کنم یا به قفسه های کتابخونه و به هیچ فکر میکنم!

واقعا هیچ!

حوصله درس خوندن ندارم. حوصله هیچ کسی رو ندارم.

 مغزم پر از موضوع های مختلفه که قدرت تمرکز کردن روی

 هیچ کدوم رو ندارم! بغض میکنم. عصبی میشم. اشک چشمام رو

 میسوزونه. گرچه بهش اجازه نمیدم بیاد پایین!!!

وقتی به ساعت هایی که شاد بودم فکر میکنم صدای خنده های خودم

توی گوشم میپیچه و عذابم میده!

این من بودم؟ به چی اینطوری بی پروا میخندیدم؟ دچار کابوس میشم توی بیداری!!

احساس میکنم پشتم خمیده شده و هرچی سعی میکنم صاف نمیشه

احساس میکنم چشمام اونقدر غم دارن که هرکسی بهم نگاه کنه از حالم

 با خبر میشه!احساس میکنم اونقدر عصبیم که ممکنه حتی خطر ناک باشم!!!

احساس میکنم همیشه همین طور میمونم و هیچ کس ( به خصوص خودم)

 نمیتونه بهم کمک کنه!

توی پریشونی ذهنم و اینکه سعی میکنم تمام افکارم رو یه گوشه بچاپونم

و بهشون فکر نکنم سوال های فلسفی میان سراغم!!!

چرا میخندم؟ چرا غمگینم؟ چرا درس بخونم؟ چرا مجبورم زندگی کنم؟

چرا مجبورم آدم ها رو تحمل کنم؟ آخرش که چی؟

چرا...؟

چرا...؟

و آخر آخرش یه ترس برام میمونه! یه ترس بزرگ.

 ترس از آدم ها. ترس از زندگیم.

از گذشته که میتونست خیلی بهتر باشه

از اکنونم که چه سخت میگذره

از آینده که ناشناخته است برام!

فعلا حد وسطی ندارم!!!

خوبه که توی یکی از این حالت ها نمیمونم! اولی که دیگران دیوونه

میشن از دستم دومی هم خودم دیوونه میشم!!!

اینطوری شاید...!

 

احتیاج دارم  روئیدن دو بال را بر پیکرم احساس کنم!!!